مامان حالش گرفته ست
![]()
سلام ستاره من
درسا امروز با هم رفتیم دیدن خانم جون ...خیلی حالم گرفته شد ...اصلا فکر
نمیکردم اینجوری شده باشه ![]()
اون مادر بزرگ مهربون
و خوش زبون من دیگه نمیتونست حرف بزنه ...نمیتونست بشینه...تو اتاقش
روی تختش 
دراز کشیده بود تا رفتم تو اتاق و دیدمش زدم زیر گریه
اصلا نتونستم جلوی خودمو بگیرم ![]()
نشستم بغلش نمیتونست حرف بزنه ولی دستمو گرفته بود و محکم فشار
میداد،الهی بمیرم خیلی درد داشت،همش دستاشو ماساژ میدادم ،سمت
چپ بدنشم بی حس بود و دکترا هم گفتن امیدی بهش نیست...
وای چقدر لاغر شده بود...

آدم نباید به مرگ کسی راضی باشه ولی اگه قراره تو این شرایط بمونه خدا کنه
که زودتر بره تا اذیت نشه آخه اون مادربزرگی که هر سوالی راجب کنکور و
سیاست و حتی قرآنی ازش میپرسیدی یه عالمه اطلاعات بهت میداد حالا
نمیتونه حرف بزنه 
خدایا هر کاری که صلاحته انجام بده

وقتی اومدم خونه حالم خیلی بدبود،همش یادش میافتادمو وگریه میکردم
بابائی هم برای اینکه منو از این حال دربیاره به زور منو حاضر کرد و برد دربند و
شام داد و از اونجا هم منو برد مغازه دوستش که لوازم تزئینی داره تا من هر
چی میخوام بردارم ،منم اصلا حوصله نداشتم فقط تو فکر خانم جون بودم ولی
دیدم علی بیخیال نمیشه منم نامردی نکردم یه صندوقچه طرح قدیمی داشت
که 400 تومن بود منم جلوی دوستش گفتم همونو میخوام
و علی هم
گفت میخوای برو یه بار دیگه قشنگ نگاش کن منم گفتم دیدم همونو میخوام
بیچاره علی مجبور شد تا سفارش بده
تا از تو انبار برامون بیارن اونم
گفت شنبه برات میفرستم
بدبخت علی میخواست منو از این حال و هوا در بیاره و روحیه منو عوض کنه
چقد افتاد تو خرج ،فکر کنم من دیگه تو هر شرایطی باشم علی منو از توش در
نیاره...
اصلا حوصله ندارم
راستی علی جون دستت درد نکنه،خیلی مهربونی،خیلی دوست دارم

شب بخیر گلم...


مامان حالش گرفته ست 
