خونه عمو حسن

سلام مموشی من
پنج شنبه شام خونه عمو حسن دعوت بودیم (عمو حسن دوست
بابائی منه) و بعد از ظهر آماده شدیم و رفتیم خونه مامانی اینا تا همه
با هم بریم و خلاصه ساعت ٧ اونجا بودیم و اولش خجالت میکشیدی و
تکون نمیخوردی ولی یه ربع که گذشت فکر کردی خونه خودمونه و
شروع کردی به خرابکاری ...
وای اونم اونجا هر چی رو میخواستم از جلوی دستت برمیداشتم باز یه
چیز دیگه رو دست میزدی ،آخه خونشون خیلی لوازم تزئینی داشتن و
من که تا ساعت ١٢ که اونجا بودیم از دست تو مردم بس که
شیطونی کردی .بیچاره مهدیه خیلی باهات بازی کرد تا سرتو گرم کنه
ولی تو میخواستی چیزای جدیدیو که دیدی خراب کنی
خیلی پدر سوخته ای
عاشقتم نفس من
امروزم رفتیم خونه عزیز علی دیدن خاله طیبه آخه عمل کرده بود وای
که اونجا رو ترکوندی 
همش میرفتی لپهای ستایشو میکشیدی و اونم گریه میکرد آخه
همش ٤ ماهشه 
آخر شبم گذاشتیمت تو کالسکه و اومدیم
خونه که تو کالسکه خوابت برد منم از سر کوچه برات یه رکابی و
شورتشو خریدم ، خیلی خوشکله ولی پسرونه هستش . آخه این
مغازه سر کوچه ما تا ساعت ١٢:٥ همیشه بازه
عزیزم شبت بخیر..........خوابهای خوب ببینی



خونه عمو حسن 

