عجب چیزیه
سلام نازنینم

دیگه کم آوردم ،نمیدونم چی برات بنویسم،

آخه خیلی دوست دارم امروز بردمت بیرون نمیدونی چه حالی میده با
هم میریم بیرون خیلی خوش میگذره
با همدیگه خوراکی میخوریم،میدوئیم،وخیلی کارای دیگه اصلا باورم
نمیشه که خدا همچین لطفی رو به من کرده و یدونه از اون فرشته
ها رو از آسمون برام فرستاده و اون فرشته الان ۱ سال و ۶ ماه و ۲۱
روزه که پیش منه و تمام زندگی من شده و یه لحظه بدون اون
نمیتونم زنده بمونم
امروز خونه مامانی بودیم نمیدونم عمه مرجان چه منظوری داشت
ولی از حرفش خیلی ناراحت شدم میدونی حرف سر بچه دختر یا
پسر بود من گفتم وقتی حامله بودم برام فرقی نمیکرد بچه ام چی
باشه ولی ته دلم دختر دوست داشتم وقتی هم که تو به دنیا اومدی
دکتر به همه گفت تو پسری چون اتباهی بند نافتو دیده بود و فکر کرد
تو پسری منم گفتم اگه بعد زایمانم یه دفعه بهم میگفتن بچه پسر
خیلی ناراحت میشدم یه دفعه به من گفت ناشکری نکن که خدا داغ
بچه ات رو رو دلت میذاره حالا دختر شد ولی یه دفعه دیدی تصادف
کرد و مرد خیلی از دستش ناراحت شدم و اومدم خونه و رفتم به
بهانه اینکه میخوام یه دوش بگیرم رفتم و حسابی گریه کردم نمیدونم
خیلی بیشعوره حتی فکر اینکه یه لحظه از تو دور بشم اذیتم میکنه
ولی خیلی دوست دارم و هیچ چیزی جای تو رو تو قلبم نمیتونه بگیره
تو مهربون منی



عجب چیزیه
