سفر
. سلام عزیز دل مریم روز سوم عید عزیز مامانی وقتی فهمید شما بیمارستان بستری شده بودی زنگ زد و گفت باید درسا رو بیارید تا من ببینمش(آخه عزیز من شهرستان زندگی میکنه)بابائی هم که عاشق اونجا هستش سریع گفت که بریم ما هم ساکمونو بستیمو حاضر شدیم و رفتیم دم خونه مامانی اینا آخه اونا هم میخواستن بیان تو هم تا خاله کتی رو دیدی &nb...
نویسنده :
مریم
4:41


