مهمونی
سلام جیگولی طلا دیروز سه شنبه بود ومن و تو ناهار خونه عمه افسانه بابائی دعوت بودیم یعنی همه فامیل بابائی دعوت بودن منم صبح بلند شدمو ساک ولباسهای تو و خودمو آماده کردم و موهامو اتو کردم ولاک زدم بعد دیدم خوابم میاد و حوصله ندارم برم اومدم تلفنو از پریز کشیدم و به علی هم گفتم و اومدم خوابیدم تا ساعت ۲ .ساعت ۲ علی اومد خونه وناهار خوردیم وگفت که مامانش کلی زنگ زده خونه منم رفتم و یه زنگ زدم گفت چرا نیومدید منم گفتم ببخشید حوصله نداشتم تو شلوغی بیام تازه درسا اذیت میشد اگه میخواستم صبح زود بیدارش کنم آخه ...
نویسنده :
مریم
2:22


