روز یازدهم و دوازدهم عید

سلام جیگر طلای من

گل من 
جوجوی من
عسل من 
پدر سوخته
خب دیگه خیلی لوست کردم 

روز یازدهم:
صبح که از خواب بیدار شدیم تا موقع ناهار هیچ خبری نبود علی هم
برای ناهار نیومد بعد از ناهار که با همدیگه تو تراس خوردیم و شما
کلی کثافت کاری کردی مامانی خودم زنگ زد
که میخوان بیان
خونمون برای عید دیدنی منم خورشت کرفس درست کردم و خونه هم
تمیز بود راحت با تو بازی کردم
تا بعداز ظهر که مامانی با خاله مهدیه اومدن خونمون و کلی برات
سوغاتی آورده بودن یه دفعه مامان علی زنگ زد
که میخواد
بیاد خونمون عید دیدنی منم کلی هول
شدم آخه مامانش
خیلی ایرادی...
بالاخره مامانش تشریف آورد و کلی هم درباره مرجان (خواهر شوهرم)
حرف زد که مرجان حاملگی اش خیلی بده و هر چی اصرار کردم شام
نموند و گفت بچه ام خونه تنهاست آخه دکتر به مرجان گفته زن باردار
نباید کار سنگین بکنه اونم جو گیر شده میگه دکتر به من گفته فقط
بخور و بخواب و یه تخت زده خونه مامانش و فقط میره دستشوئی...
منم از کاراشون خیلی ناراحتمو تصمیم گرفتم دیگه خونشون نرم به
علی هم گفتم
ببخشید که اینا رو برات مینویسم آخه کسی رو ندارم که بهش بگم به
علی هم نمیتونم زیاد غر بزنم مجبورم اینجا خودمو خالی کنم

چند روز پیش رفتیم خونه مادر شوهر هنوز از در تو نرفته بودیم مامانش
داد زد که مرجان بدو پاهاتو ببند درسا اومده من ترسیدم گفتم مرجان
طوریش شده گفت نه میگم پاهاشو ببنده که درسا بلندش نکنه راش
ببره آخه بچم حامله ست منم خیلی ناراحت شدم 
آخه مگه فقط تو حامله شدی حالا خدا رحم کرد هنوز زایمان نکردی
منم همون جا گفتم نه نمیخواد پاهاشو ببنده من نمیذارم درسا بره
پیش مرجان ولی اینقدر پرو که اصلا به روی خودش نمیاره بازم رفتم
دیدم مرجان پاهاشو با یه شال بسته و هی به درسا میگه عمه اوف
شده...
ولش کن عصبی شدم... ![]()
روز یازدهم همین طوری تموم شد

روز دوازدهم
صبح علی رفت سر کار و برای ناهار که اومد دیگه نرفت و یه دوش
گرفت و یه ذره استراحت کرد و بعدش رفتیم
خونه عمه
شکوه (عمه مامانی) و بعدشم خونه خاله هایده و که قرار سیزده بد
ر هم گذاشتیم

و بعدش رفتیم خونه دوست بابائی آخرشم اومدیم خونه و سر راه
کلی خوراکی خریدیم برای فردا قرار گذاشتیم صبح ساعت ۶ بریم
ولی من هنوز بیدارم... 
واییییییییییییی نمیدونم فردا چه جوری بیدار شم...



روز یازدهم و دوازدهم عید 
