لب تاب
سلام گل زندکی
رفتیم خونه مامانی اینا کلی با مهدیه بازی کردی ![]()
وقتی داشتیم میومدیم خونه علی گفت بریم خونه اون یکی مامانی هم یه سر بزنیم ساعت۱۰:۵ بود رفتیم اونجاهم کلی با عمو احسان بازی کردی و رقصیدی![]()
آخر شبم که داشتیم میومدیم خونه یه اتفاق بدی افتاد من با علی دعوام شد![]()
چقدر هم دعوای مسخره ای بود تا رسیدیم خونه خدا رو شکر تو زود خوابیدی منم اومدم پای کامپیوتر ولی حوصله ام نگرفت![]()
اومدم زود خوابیدم صبح علی که رفت منم با تو بازی کردم![]()
علی ناهار نیومد بعد از ناهار کلی باهات فوتبال بازی کردم![]()
بعد از ظهر که خوابیدی منم شام درست کردم ساعت ۹ بود دیدم علی اومد یه کادوی بزرگ![]()
نمیتونستم جلوی خوشحالیمو بگیرم ![]()
بلند شدم و کادو رو گرفتم درسا جونم بابا علی برام یه لب تاب گرفته بود همونی روکه میخواستم دستش درد نکنه![]()
اینقدر خوشحال شده بودم که هیچ کاری نمیکردم فقط علی رو نگاه میکردم ![]()
علی هم همش میگفت تروخدا شام بیار گشنمه...


لب تاب 



