مرداد و خبرای بد

سلام توت فرنگی من

الهی من قربونت برم که تو این چند وقت این همه اذیت شدی![]()

اول مرداد تولد ما مانم بود ، تولدت مبارک مامانی ، البته که رفتم دیدنش ها
بعد از اون رفتیم شهرستان ، تو رفتی تو کوچه بازی کردی و خیلی
کثیف شدی ، منم داشتم تو آشپزخونه سوپ درست میکردم
به مهدیه کفتم لباسهاتو در بیاره تا ببرمت حموم ، در
حموم هم تو آشپزخونه بود ، تا لباسهاتو در آوردی و اومدی
دست منو کشیدی و منم داشتم سوپ رو هم میزدم که
یه دفعه قاشق تو سوپ با یه عالمه سوپ ریخت رو
شما ، الهی برات بمیرم لخت هم که بودی ، من
که خیلی هول کرده بودم ، خاله کتی هم
سریع دوش آب یخ رو باز کرد و منم با تو
دوتایی رفتیم زیر دوش آب و بعدشم
برات خمیر دندون زدیم و خدا رو
شکر تاول نزد ، ولی روی
گردنت و سینه ات
پوستش سیاه
شده بود.
این از اولین بلائی که سرت اومده بود
دومیش که خیلی خیلی خیلی خدا بهمون رحم کرد ، پنج شنبه 12 مرداد
ساعت 12 شب بود ، از خونه مامانم اینا اومدیم خونه و داشتیم میوه
میخوردیم و تلویزیون نگاه میکردیم ، بابا علی به پهلو دراز کشیده
بود و شما رفتی رو پهلوش نشستی و داشتی بالا و پائین
میپریدی که یه دفعه از پشت برگشتی و پشت سرت
خورد به تیزی میز ، خیلی بدجور خوردی ، من
سریع بغلت کردم و دستمو گذاشتم پشت
سرت تا ماساژ بدم و آرومت کنم و تو
فقط جیغ میکشیدی ، یه دفعه
دستمو برداشتم و دیدم
دستم خون خالیه
فقط دو دستی
محکم زدم
تو سرم
و جیغ
میکشیدم علی از سرش داره خون میاد ، الان که دارم مینویسم بازم
گریه ام گرفت ، خیلی خیلی بد بود ، سریع لباسهامو پوشیدم و
علی هم صورتتو آب زد و یه ذره آب بهت داد و رفتیم بیمارستان
کودکان تهران که گفتن باید برید بیمارستان فیروزگر ، چون ما
دستگاه نداریم ،آخه سرت خیلی ورم کرده بود ، رفتیم
فیروزگر ، وای چه بیمارستان بدی هم هست ، برای
اولین بار بود که رفتم ، حالم به هم خورد ، هر چی
تصادفی و در به داغون بود آورده بودن اونجا ، دکتر
شما رو دید و گفت که خدا رو شکر بخیه
نمیخواد ، فقط تا 2 ساعت اجازه نده
بخوابه و بعدشم هر 2 ساعت یه بار
بیدارش کن ، تا هوشیار بشه و
دوباره بخوابه ، اگه هم سر
گیجه داشت ، یا خون
دماغ شد و حالت
تهوع داشت
سریع
بیاریدش ، خیلی به دکتر اصرار کردم که از سرت عکس بگیره که گفت
هم اشعه براش ضرر داره و هم اینکه شما 10 دقیقه زیر دستگاه
نمیمونی ، از در بیمارستان که داشتم میومدم بیرون ، یه دفعه
ترکیدم
اینقدر گریه کردم
شما هم از گریه من
گریه میکردی ، وقتی نفس میکشیدم ، قفسه سینه ام
درد میگرفت ، بعدش دوباره رفتیم خونه مامانم تا با
مهدیه بازی کنی و سرت گرم بشه ، بابام فکر
کرده بود که من و علی دعوا کردیم که دوباره
برگشتیم اونجا ، ولی وقتی قیافه ی منو
دید ، موند ، مامانم هم گریه اش گرفت
تا تو رو دید ، آخه پشت لباست خون
خالی بود ، مانتوی منم خونی بود
، ولی خدا خیلی بهمون رحم کرد
جمعه هم عقد کنون پسرخاله ام بود ، نمیخواستم برم ، ولی به زور رفتم
که خدا رو شکر شما اصلا اذیت نکردی و اذیت هم نشدی ، آخر شبم
با کتی و علی و مامانم مهدیه رفتیم دربند![]()

یه خبر جدید دیگه اینکه ندا دختر خاله ام حامله س ، همونی که


مرداد و خبرای بد
