عشق مامان مریم ، درسا عشق مامان مریم ، درسا ، تا این لحظه: 17 سال و 11 روز سن داره

♫♫♫ قند عسل ♫♫♫

مرداد و خبرای بد

1391/5/16 16:58
نویسنده : مریم
901 بازدید
اشتراک گذاری

 

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

سلام توت فرنگی من 


الهی  من قربونت برم که تو این چند وقت این همه اذیت شدی

 

 

اول مرداد تولد ما مانم بود ، تولدت مبارک مامانی ، البته که رفتم دیدنش ها

بعد از اون رفتیم شهرستان ، تو رفتی تو کوچه بازی کردی و خیلی

کثیف شدی ، منم داشتم تو آشپزخونه سوپ درست میکردم

به مهدیه کفتم لباسهاتو در بیاره تا ببرمت حموم ، در

حموم هم تو آشپزخونه بود ، تا لباسهاتو در آوردی و اومدی

دست منو کشیدی و منم داشتم سوپ رو هم میزدم که

یه دفعه قاشق تو سوپ با یه عالمه سوپ ریخت رو

شما ، الهی برات بمیرم لخت هم که بودی ، من

که خیلی هول کرده بودم  ، خاله کتی هم

سریع دوش آب یخ رو باز کرد و منم با تو

دوتایی رفتیم زیر دوش آب و بعدشم

برات خمیر دندون زدیم و خدا رو

شکر تاول نزد ، ولی روی

گردنت و سینه ات

پوستش سیاه

شده بود.


این از اولین بلائی که سرت اومده بود

دومیش که خیلی خیلی خیلی خدا بهمون رحم کرد ، پنج شنبه 12 مرداد

ساعت 12 شب بود ، از خونه مامانم اینا اومدیم خونه و داشتیم میوه

میخوردیم و تلویزیون نگاه میکردیم ، بابا علی به پهلو دراز کشیده

بود و شما رفتی رو پهلوش نشستی و داشتی بالا و پائین

میپریدی که یه دفعه از پشت برگشتی و پشت سرت

خورد به تیزی میز  ، خیلی بدجور خوردی ، من

سریع بغلت کردم و دستمو گذاشتم پشت

سرت تا ماساژ بدم و آرومت کنم و تو

فقط جیغ میکشیدی ، یه دفعه

دستمو برداشتم و دیدم

دستم خون خالیه

فقط دو دستی

محکم زدم

تو سرم

و جیغ

میکشیدم علی از سرش داره خون میاد ، الان که دارم مینویسم بازم

گریه ام گرفت ، خیلی خیلی بد بود ، سریع لباسهامو پوشیدم و

علی هم صورتتو آب زد و یه ذره آب بهت داد و رفتیم بیمارستان

کودکان تهران که گفتن باید برید بیمارستان فیروزگر ، چون ما

دستگاه نداریم ،آخه سرت خیلی ورم کرده بود ، رفتیم

فیروزگر ، وای چه بیمارستان بدی هم هست ، برای

اولین بار بود که رفتم ، حالم به هم خورد ، هر چی

تصادفی و در به داغون بود آورده بودن اونجا ، دکتر

شما رو دید و گفت که خدا رو شکر بخیه

نمیخواد ، فقط تا 2 ساعت اجازه نده

بخوابه و بعدشم هر 2 ساعت یه بار

بیدارش کن ، تا هوشیار بشه و

دوباره بخوابه ، اگه هم سر

گیجه داشت ، یا خون

دماغ شد و حالت

تهوع داشت

سریع

بیاریدش ، خیلی به دکتر اصرار کردم که از سرت عکس بگیره که گفت

هم اشعه براش ضرر  داره و هم اینکه شما 10 دقیقه زیر دستگاه

نمیمونی ، از در بیمارستان که داشتم میومدم بیرون ، یه دفعه

ترکیدم niniweblog.com اینقدر گریه کردم  شما هم از گریه من

گریه میکردی ، وقتی نفس میکشیدم ، قفسه سینه ام

درد میگرفت ، بعدش دوباره رفتیم خونه مامانم تا با

مهدیه بازی کنی و سرت گرم بشه ، بابام فکر

کرده بود که من و علی دعوا کردیم که دوباره

برگشتیم اونجا ، ولی وقتی قیافه ی منو

دید ، موند ، مامانم هم گریه اش گرفت

تا تو رو دید ، آخه پشت لباست خون

خالی بود ، مانتوی منم خونی بود

، ولی خدا خیلی بهمون رحم کرد

جمعه هم عقد کنون پسرخاله ام بود ، نمیخواستم برم ، ولی به زور رفتم

که خدا رو شکر شما اصلا اذیت نکردی و اذیت هم نشدی ، آخر شبم

با کتی و علی و مامانم مهدیه رفتیم دربند

 

یه خبر جدید دیگه اینکه ندا دختر خاله ام حامله س ، همونی که

25 خرداد 91 عروسیش بود.

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (10)

مامان درسا
17 مرداد 91 17:51
به خدا قسم که حالم بد شد دست وپام داره میلرزه
مامان تارا
18 مرداد 91 20:55
واااااااااااای الهی بمیرم عزیزم چه بلاهایی سر دخملیمون اومد . خدا رحم کرد یه صدقه حسابی بده . راستی مامانی آدرس زیر را برای وب ما ذخیره کن www.tatali2.niniweblog.com
مامانی درسا
19 مرداد 91 11:19
الهی عزیزم چه بد آوردی توی این ماه گرم انشاالله دیگه چیزیت نشه عزیزم همیشه لبت حندون و تنت سالم باشه عقدکنان پسرخاله و بارداری دخترخاله مبارکه انشاالله
مامان تارا
19 مرداد 91 22:52
سلام مریم جون درسایی خوشگلم چطوره بهتر شده؟
مامان امیر علی
20 مرداد 91 17:36
آخی الهی بگردم.چه اتفاقای بدی.حالا خدا رو شکر که خوبی. مریم جون ناراحت نباش عزیزم.اتفاقیه که افتاده .ایشالا که دیگه نمیوفته. امیر منم تو این مدت خیلی بلاها سرش اومده. شوهرمم سرش 4 تا بخیه خورده تو همین ماه رمضونی. فقط خدا رو شکر کن
r.memorial
22 مرداد 91 10:01
سلام خوبی ؟ خدا رو شکر که درسا حالش خوب . من هم مثل تو خیلی هول میکنم . الان داشتم میخوندم همینطوری اشکم دراومد وای به حال تو .... مراقب خودتون باشین . اگه اعتقاد داری یه صدقه بده .
مامان نسترن
23 مرداد 91 2:58
واااااااااای خانومی خدارحم کرده. خیلی مواظب باش
الهه مامان روشا جون
24 مرداد 91 4:15
خدا رو شکر به خیر گذشت.خیلی ناراحت شدم. ایشالا همیشه سالم و سلامت باشی درسایی جیگر خاله.
نایسل جون
28 مرداد 91 19:47
بمیرم براش سوخته منم سوختممم خیلی وحشتناکه خیلی
زهره
18 اردیبهشت 92 20:57
انشاا... دیگه از این اتفاقا نیفته ماشاا... چه دختر خاله ی زرنگی دارید