♫♫♫ قند عسل ♫♫♫
خاطرات من و درسا
تاريخ : يکشنبه 18 دی 1390 | نویسنده : مریم
بازدید : مرتبه

سلام عزیز دلم

اینم از بنر وبلاگت،من خیلی دوسش دارم،امیدوارم تو هم بعدا خوشت بیاد

هر کسی هم دوست داشت میتونه تو وبلاگش بذاره

خوشحال میشم



کد بنر:<center>
<embed src="http://www.pic.iran-forum.ir/images/v2cnr3o4tkkveln3drka.swf" quality="high" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="120" height="240" pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" allowScriptAccess="always"></embed>
<br><a href="http://www.baner-logo.blogfa.com/" target="_blank" title=""><font size="1"><span style="color: rgb(255, 0, 0); font-weight: bold;">کد بنر</span></font></a></center>




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 دی 1390 | نویسنده : مریم
بازدید : 1314 مرتبه

 

    

سلام گلم

                                       

فرداش از بیمارستان مرخص شدم و اومدم خونه ، دم در برامون گوسفند

 کشتن و ما اومدیم بالا ،مامان خودم با مامان علی اومده بودن تا از من و

 تو مراقبت کنن البته قرار شد من تا ١٠ روز خونه خودمون باشم و بقیه رو برم

 خونه مامان خودم .

                             

خیلی روزای بدی بود دکتر بهم گفته بود تا ١٠ روز حموم نرم     و منم

 کلافه کلافه بودم و تازه سر همه چی هم لج میکردم . نمیدونم چرا

 اینجوری شده بودم با همه  لجبازی میکردم .بهم کاچی میدادن ،نمیخوردم

 ،بهم میگفتن آب یخ نخور میخوردم ،استراحت نمیکردم وخلاصه به زمین و زمان

 گیر میدادمRolling Pin

                                                                                 زیباساز

وای شب اول که میخواستم بخوابم من و علی اومدیم تو اتاق خواب و منتظر

 بودم تا مامانم درسا رو بیاره که یه دفعه مامان علی اومد و گفت تو تا حالا بچه

 نداشتی من میترسم شب بیفتی روش و بچه خفه بشه و خلاصه نذاشت

 درسا پیش من بخوابه و برد پیش خودش و حالا خوبه خودش قرص میخورد و

 وقتی درسا گریه میکرد ،اصلا نمیفهمید و مامان خودم درسا رو می آورد تا من

 بهش شیر بدم ولی بازم از رو نمی رفت و منم همش بهش غر میزدم و خدا رو

 شکر بعد ١٠ روز مامانش رفت و من موندم و مامانم تا روز ١١.روز ١١ رفتیم

خونه مامان خودم و من همش شبا گریه میکردم و میگفتم درسا رو نمیخوام .

                        

  عسلم ناراحت نشی ها ولی تا ٤٠ روز همش گریه میکردم و میگفتم تو رو

 نمیخوام .مخصوصا شبا که با علی میومدم تو اتاق که بخوابم فقط بغلش

میکردمو گریه میکردم   آخه هنوز به شرایط جدید عادت نکرده بودم تا

 میومدم بخوابم تو بیدار میشدی و شیر میخواستی ومن عصبی میشدم ولی

 خدا رو شکر وقتی از اون قیافه نوزادی دراومدی دیگه همه زندگیم شدی 

درسا عاشقتم و خیلی خیلی دوست دارم

تو تا ٤ ماه شیر منو خوردی و بعد از ٤ ماه دکتر گفت باید شیر کمکی بخوری از

 وقتی هم که شیشه شیر رو خوردی دیگه شیر منو نخوردی...

                           

وای بازم دیوونه شدم...   

نمیدونم الان که یاد اون موقع افتادم چرا گریه ام گرفت؟

الانم که دیگه نمیتونم یه لحظه ازت جدا بشم ...   

      Orkut Myspace New Born Baby Scraps Graphics and Comments

 

 



موضوع : خاطرات حاملگی و زایمان
تاريخ : پنجشنبه 22 دی 1390 | نویسنده : مریم
بازدید : 289 مرتبه

       

سلام    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

دیگه چیزی به اومدنت نمونده بود

شبی که قرار بود صبحش برم برای زایمان تا صبح نخوابیدم واسه خودم آخرین

 شب تنهاییمو جشن گرفتم همه خوابیده بودن Night (مامانی و کتی و بابائی و

 علی) منم برای خودم قشنگ لاک زدم  و موهامو درست کردم و

 لباسهامو آماده کردم و برای آخرین بار اسمهایی رو که برات انتخاب کرده بودم

 رو مرور میکردم

درسا _ هانا _ نیکا _ ماهک   

آخرین کارمم این بود که پاشم و برای بقیه صبحونه آماده کنم آخه قرار بود ساعت 7  از در بریم بیرون وکارامونو کردیم و آماده رفتن شدیم ، مامانی

 منو از زیر قرآن رد کرد و بابائی هم صدقه گذاشت برامون و خاله کتی هم همه

 لحضه هارو فیلم میگرفت و باهام صحبت کرد که الان چه احساسی داری و ...

                                 

خلاصه رسیدیم بیمارستان و علی رفت نامه رو داد پذیرش تا کارامو بکنه که

 دیدم مامان علی و باباش و عمه مرجان وعمو احسان و عزیز بابائی با دائی

 بابائی و عمه بابائی اومدن

بهم گفتن برو بالا تا بستری بشی و تا خواستم با مامانم و علی برم نگهبان

 گفت فقط یه نفر باید بره

وایییییییییییی

آخه من دوتاشونو میخواستم  و بالاخره برای چند لحظه اجازه داد که علی با

 مامانی و کتی و مرجان بیان بالا و تا رفتم تو اتاق پرستار با یه ساک لوازم اومد

 تو و تا دید من آرایش و لاک دارم بهم گفت که دکتر بیهوشی ایراد میگیره و باید پاک کنی و منم ترسیده بودم   

                                                                         

مامانی لاکهامو پاک کرد و منم یه ذره آرایشمو پاک کردم و بالاخره نگهبان اومد

 بالاو همه رو به جز مامانی بیرون کرد و به من یه لباس داد که اگه علی و

 مامانی هم میومدن توش باز جا داشت و منو بردن تو اتاق زایمان تا دکترم

 بیاد    وای چشمتون روز بد نبینه ،اجازه نمیدادم بهم سرم بزنم  بس که

 میترسیدم و همش گریه میکردم   و مامانم هم پشت در بود و همش در

 میزد و حال منو میپرسید منو ساعت 9:30 بستری کردن و منتظر موندن تا

دکترم بیاد وای خیلی لحظه های بدی بود همش احساس میکردم الان یه نفر

 میاد و یه کاری میکنه تا دردم بیاد ،همش استرس داشتم ،ساعت 2 بود ، یه

دفعه یه خانومی اومد و گفت که مریض دکتر هوشمند کیه ؟گفتم من ...گفت

پاشو عزیزم دکترت اومد... من. روی یه تخت دیگه خوابوندن و بردن تو آسانسور

 ومن به خیال خودم که الان قبل از اینکه برم تو اتاق عمل علی و مامانی رو

میبینم یه ذره آروم میشم ولی ای دل غافل... در آسانسو تو اتاق عمل باز شد

 و من که تا حالا اتاق عمل ندیده بودم داشتم از ترس میمردم و تنها دلگرمی

من دکترم بود...بعد از اینکه سلام کرد و بهم گفت نترسم و آروم باشم آخه از

ترس پاهام تکون میخوردن و تمام پرستارا وقتی دیدن من اینقدر میترسم ، هر

 کاری میخواستن بکنن اول بهم میگفتم که نترسم تا اینکه یه دکتری اومد و من

 فهمیدم که قراره بیهوش بشم و همش دستشو میگرفتم  و بهش میگفتم

تورو خدا مواظب باش اول من بیهوش بشم بعد شکممو پاره کنید و اونم

میخندید و بالاخره از ترس یه چیزی رو شکوندم که نمیدونم چی بود یعنی

 دستم خورد  تقصیر من نبود و بالاخره منو بیهوش کردن و وقتی به هوش اومدم

 دیگه تو درسا به دنیا اومده بود

                             

ولی تصور من از زایمان یه چیز دیگه بود فکر میکردم خیلی درد داشته باشه

 ولی اصلا این طور نبود

                                                             

دکترم خوب بود و پرستارهای بیمارستان هم که دیگه کم نذاشتن تو مهربونی

واقعا خوب بودن من خودم از دست بهونه های خودم کلافه شده بودم ولی اونا

خیلی حوصله دارن...

                                               

فرداشم مرخص شدم و اومدم خونه خودمون ولی...

                                                                             



موضوع : خاطرات حاملگی و زایمان
تاريخ : پنجشنبه 22 دی 1390 | نویسنده : مریم
بازدید : 2680 مرتبه

          

سلام عزیزتر از جونم

میخوام برات از اون موقع بگم که تو شکمم بودی:

                                                                      

 

یه ماه اول که نمیدونستم حامله ام وقتی هم که شک کردم دلم نمیخواست

 بیبی چک بگیرم چون میترسیدم منفی باشه و ناراحت بشم دیدم نمیتونم

طاقت بیارم با علی و منصور و محبوبه و مهبد رفتیم شمال همش میترسیدم

 که نکنه حامله نباشم وقتی اومدیم تهران 15 روز بود که من عقب انداخته بودم

 دیگه مطمئن بودم که نی نی دارم خونه مامانی بودیم شب که علی بیبی چک

رو گرفت و من گذاشتم و فهمیدم حامله ام نمیدونی علی چیکار میکرد همش

داد میزد که بابا حامله شده دیگه داری نوه دارمیشی...بیچاره بابای من از همه

جا بی خبر،اصلا نمیدونست بیبی چک چیه همش میگفت الان از کجا فهمیدید

که این حامله هستش ؟پس چطور تا الان نمیدونستید؟ مامانم که خیلی

خوشحال شد ولی به کسی نگفتم تا فردا که رفتم آزمایش دادم و فهمیدم

 حامله هستم و رفتم دکتر و چون که دکتر خودم نبود رفتم یه دکتر دیگه تا

ببینم چی میگه که اون دکتر خنگ بعد از کلی سونوگرافی بهم گفت شما

حاملگیتون خارج از رحم هستش و باید همین امشب عمل کنید تا بچه بیاد

 بیرون ،من که داشتم از ترس میمردم و مامانم کهمرده متحرک بود بازم خوبه به

 حرفش گوش نکردیم و رفتم پیش منشی دکتر خودم اونم از پشت تلفن جواب

رو برای دکتر خوند و اونم گفت که من نی نی دارم وباید استراحت کنم تا خود

بیاد منم که بیکله اصلا گوش نکردم تا به لک بینی افتادم و دکتر گفت باید تا 4

ماه استراحت بکنی ، استرس نداشته باشی و غیره

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...4ماه

همون روز حالم خیلی بد بود با مامانم آزمایشگاه روبهروی مغازه علی تا آز بدم

 وقتی خواستم بیام مغازه علی چون خط ویژه بود من و مامانم با یه پیرمرده

میخواستیم رد بشیم که من دست مامانی رو گرفتم که نره چون اتوبوسه

خیلی تند میومد و هر چی جیغ کشیدم که اون پیرمرده نره ولی رفت واتوبوس

 بهش خورد و منم غش کردم و فقط از ترسم جیغ میکشیدم و این شد تا حالم

 بدتر بشه و مجبور بشم استراحت کنم

جونم برات بگه تو این 9 ماه حاملگی من یه لیوان آب نخوردم آخه از آب بدم

میومد حتی کسی جلوی من اسمشم نمیاورد نمیدونی با چه بدبختی حموم

 میرفتم یا مسواک میزدم...

یه دونه از قرصهایی هم که دکتر بهم داده بود رو نخوردم...

فقطم چیزای ترش میخوردم مثل آلبالو خشکه یا آبنبات ترش و پاستیل های ترش 

تازه گلاب به روت عین 9 ماه حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم ولی به روی

 خودم نمیاوردم بلند میشدم میرفتم بیرون با مامانی وسط خیابون حالم بد

 میشد و می افتادم و مامانی هم یه دربست میگرفت ومنو می آورد خونه و

 دوباره فردا روز از نو روزی از نو 

اینم بگم که تو این نه ماه 13 بار رفتم سونوگرافی و 2بارشم سه بعدی بود

بقیه رو فرداشب برات مینویسم ...

عاشقتم کوچولوی من...

                      



موضوع : خاطرات حاملگی و زایمان
تاريخ : پنجشنبه 22 دی 1390 | نویسنده : مریم
بازدید : 563 مرتبه

           

سلام به خود خوشکلم

                                                                              

چیه ؟ خب اون موقع تو نبودی

همین جوری روزام میگذشت تا روز عید یادمه سال تحویل ساعت 3:5 ظهر

و منم 3ماه و نیمه بودم با هزار تا کلک اومدم خونه تا سال تحویل خونه باشم

 علی میخواست بره بیرون و منم خودمو زدم به خواب تا علی فکر کنه من

خوابم و بره بیرون  تا علی پاشو از در گذاشت بیرون من بلند شدم به تمیز

کردن خونه و سفره هفت سین چیدم و ناهار هم سبزی پلو با ماهی درست

 کردم وعلی که اومد جا خورد و البته خیلی هم دعوام کرد که چرا کار کردی

خلاصه گذشت تا سر همین کار کردن عید به لک بینی افتادم و دوباره

استراحت ، تازه دکترم هم خیلی دعوام کرد ومنم دیگه چاره ای جز استراحت

 نداشتم و چون دروغ هم گفته بودم دیگه نمیتونستم بیام

 

یه روز مهمونی بودیم و بابائی همش اصرار داشت تا زود بریم خونه، پیش خودم

 گفتم این یه گندی زده ...

وای چشمت روز بد نبینه اومدم دیدم اتاق قشنگت که با هزار بدبختی و ذوق چیده بودم شده مثل سمساری

 تو خودت یه عالمه اسباب بازی داشتی و کلی هم برای مهمونی

برات آورده بودن با این وجود علی رفته بود برات 500 تومن اسباب بازی خریده

 بود و حالا من داشتم حرص میخوردم و اون داشت ذوق میکرد و اونائی که

 باطری خور بودنو به من نشون میداد  دیگه اتاقت جای سوزن انداختن نبود

منم دیگه بیخیال شدمو شروع کردم به جابجایی اونا...

بالاخره این نه ماه مثل برق گذشت

تا چشم باز کردم دیدم تو مطب دکتر نشستم و داره برام نامه بستری شدنمو

 مینویسه

اسم دکتر من درخشان هوشمند بود و فقط تو بیمارستان باهر و تهرانپارس

 زایمان میکرد که هر دوتا بیمارستان هم خصوصی بود اما چون بیمارستان باهر

 خیلی قدیمی و یه ذره کثیف بود دلم نیومد برم اونجا و به دکتر گفتم نامه رو

 برای بیمارستان تهرانپارس بزنه واونم بهم گفت 14 مهر ساعت 8 صبح

 بیمارستان باش و شب قبلشم شام نخور تا فردا اذیت نشی اما از اون جائی

 که من هیچ کدوم از حرفهای دکترمو گوش نکردم گفتم اینم روش

                                     

شب میخواستیم بریم دنبال مامانی که بیاریمشون خونمون برای فردا که بریم

 بیمارستان که من به علی گفتم هوس ساندویچ فری کثیف کردم بریم بخوریم

 اونم که منتظر بود گفت آره دکترو ولش کن تو گشنه نمون و جاتون خالی

 چقدر چسبید بهم و رفتیم دنبال مامانی ولی بهشون نگفتیم تا صبح...

                    

 



موضوع : خاطرات حاملگی و زایمان
صفحه قبل 1 صفحه بعد